نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۵ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز نکتهای بیانت خرد فزوده شود

ز لطف‌های نهانت نبوده بوده شود

چو نکتهٔ شنوم زان دهان پنهانی

دری ز غیب بروی دلم گشوده شود

به گوهر سخنی زان لب عقیق مرا

هزار عقده مشکل ز دل گشوده شود

جمال شاهد غیبی بچشم حق بینان

عیان در آئینهٔ طلعتت نموده شود

نموده چهره در آئینهٔ جمالت حق

که صدق بندگیم در تو آزموده شود

اگر نهی ز سر لطف بر سرم دستی

ز رفعت این سر پستم بچرخ سوده شود

بیا و این ید بیضا بسینهٔ من نه

بود ز زنگ کدورت دلم زدوده شود

جمال تو ز سر اهل دل رباید هوش

بمن نمای که هوشم ز سر ربوده شود

خوشا دمی که بیک جلوه‌ام کنی بی‌خود

نبوده بوده مرا بوده‌ام نبوده شود

سرم چو خاک شود بر سر رهی افتم

بود گذر کنی آنجا بپات سوده شود

ز زلفهای بلندت خرد ز دست رود

ز حلقهای کمندت جنون فزوده شود

گهی هلال و گهی بدر در سر زلفت

نماید ار بنسیمی زهم گشوده شود

بچشم پاک چو بیند بروی خوب تو فیض

جمال شاهد لاریبیش نموده شود

زبان به بندم از این پس ز گفتگو شاید

ز پستهٔ شکرینت سخن شنوده شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به ستایش و عشق به معشوق می‌پردازد و بیانگر حالتی از شگفتگی و شور در عشق است. شاعر به لطافت و زیبایی‌های نهانی و آشکار معشوق اشاره می‌کند و از تأثیرات عمیق جمال او بر دل و جان خود صحبت می‌کند. او به درک و دریافت‌های درونی‌اش اشاره می‌کند و به نوعی از سیر و سلوک در عشق و عرفان می‌پردازد. شاعر از زیبایی‌های معشوق و نقش آن در گشایش دل و حل مشکلات سخن می‌گوید و به دستان لطف و محبت معشوق به عنوانعامل شفا و رهایی از کدورت‌ها اشاره می‌کند. در نهایت، او به حالت بی‌خودی و فروتنی در برابر عشق اشاره می‌کند و از برای او ایده‌آل‌های بلندی دارد که در برابر این زیبایی به خاکی در می‌آید.