نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۸ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

خواست دلم که ماتمم سور شود نمیشود

از سرم آتش هوا دور شود نمیشود

از سر بوالهوس هوس جز غم عشق کی برد

ظلمت شب بغیر روز نور شود نمیشود

مهر بتان دلفریب عقل ز سر نمی‌برد

مستی باده هوس شور شود نمیشود

آنکه چشید ذوق می میل بزهد کی کند

دیده که دید روی دوست کور شود نمیشود

زاهد خشک را شراب مست کند نمیکند

دیو بصحبت ملک حور شود نمیشود

زاهد اگر ز بهر خلد شعله شود دلش چه سود

هر حجری ز آتشی طور شود نمیشود

خوی بدی چه جا گرفت می نرود بپند کس

مار چگونه از فسون مور شود نمیشود

دوش دلم ز بار خلق کاش رهد نمی‌رهد

پای گران ز سر مرا دور شود نمیشود

یار بوعدهٔ گهی خاطر فیض خوش کند

ماتم من بدین فسون سور شود نمیشود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حالاتی از عشق و نومیدی پرداخته و در آن شاعر بیان می‌کند که آرزوی تبدیل ماتم به شادی و رهایی از مشکلات به هیچ وجه محقق نمی‌شود. او با استفاده از تصاویری از عشق، هوس، و زهد، به بیان اینکه چگونه وابستگی‌ها و احساسات عمیق او اجازه نمی‌دهند که از غم و اندوه رهایی یابد، می‌پردازد. به عبارتی، علی‌رغم آرزوها و تلاش‌ها، هرگز نمی‌تواند از بار سنگین عشق و احساساتش رهایی یابد و شرایط به همان شکل باقی می‌ماند.