غزل شمارهٔ ۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر دمم نیشی ز خویشی میرسد با آشنا
عمر شد در آشنائیها و خویشی ها هبا
کینه ها در سینه ها دارند خویشان ازحسد
آشنایان در پی گنجینه های عمرها
هیچ آزاری ندیدم هرگز از بیگانه ای
هر غمی کامد بدل از خویش بود و آشنا
بحر دل را تیره گرداند چو خویشی بگذرد
میزند بر دل لگد چون آشنا کرد آشنا
خویش میخواهد نباشد خویش بر روی زمین
تا بریزد روزی آن بر سر این از سما
چون سلامی می کند سنگیست بر دل میخورد
بی سلام ار بگذرد بر جان خلد زان خارها
راحتی مر آشنا را زآشنائی کم رسد
نیست راضی آشنائی از سلوک آشنا
شکوه کم کن فیض از یاران ودر خودکن نظر
تا چگونه میکنی در بحر دلها آشنا
گر زمن پرسی زخویش و آشنا بیگانه شو
با خدای خویش میباش آشنا و آشنا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی روابط انسانی و پیچیدگیهای موجود در ارتباطات با نزدیکان و آشنایان میپردازد. شاعر بیان میکند که از طرف نزدیکان و آشناها بیشتر آسیب و کینهورزی را تجربه کرده است و برخلاف انتظار، بیگانگان کمتر مسبب درد و رنج بودهاند. او به اختلافات، حسادتها و مشکلاتی که از آشنایی با خویشان ناشی میشود اشاره میکند و توصیه میکند که به جای وابستگی به آشنایان، به خداوند نزدیکتر شویم. شاعر به تلخیهای ناشی از ارتباطات اجتماعی پرداخته و به دنبال آرامش واقعی در ارتباط با خدا است. در نهایت، او بر این نکته تأکید دارد که آشنایی و دوستی نامطلوب میتواند زندگی را آشفته کند و نباید در روابط خود به کسی جز خدا اعتماد کرد.