غزل شمارهٔ ۴۰۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دلم از کشمکش خوف و رجا بسکه طپید
همگی خون شد واز رهگذر دیده چکید
مالکالملک بزنجیر مشیت بسته است
تا نخواهد سر موئی نتواند جنبید
خواهشش داد مرا خواهش هر نیک و بدی
تا که دل کرد برغبت گنه و میلرزید
چو کنم گر ننهم سر به قضا و برضا
سخطم را نبود عائدهٔ غیر مزید
هر بدی سر زند از من همه از من باشد
لیس ربی و له الحمد بظلام عبید
بار الها قدم دل بره راست بدار
تا بهر گام مر او را رسد از قرب نوید
پیش از آنی که کند طایر جانم پرواز
گر بقربم بنوازی نبود از تو بعید
نا امیدم مکن از دولت وصلت ای دوست
که ز تو غیر تو دانی که ندارم امید
فیض را از می وصلت قدحی ده سرشار
تا که در مستی عشق تو بماند جاوید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر کشمکش روحی شاعر بین خوف و رجا (ترس و امید) است. او از فشارهایی که تقدیر بر او وارد کرده، به شدت رنج میبرد و احساس میکند که هیچ قدرتی برای تغییر سرنوشتش ندارد. در حالی که به وسوسههای گناه توجه دارد، در جستجوی راهی است که به آرامش و نزدیکی به حق برسد. شاعر از خداوند میخواهد که قدم دلش را به مسیر درست راهنمایی کند و از او میخواهد که ناامید نشود و در جستجوی وصل و عشق الهی است. او به می و عشق اشاره میکند و میخواهد در مستی عشق باقی بماند. در نهایت، شعر تمایلی عمیق به نزدیکی و وصال با محبوب الهی دارد.