غزل شمارهٔ ۴۱۹ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بیاد یار در خلوت نشستم تا چه پیش آید
ره اغیار را بر خویش بستم تا چه پیش آید
چو دیدم پای سعی خویش در ره بسته، بگشایم
بسوی رحمت حق هر دو دستم تا چه پیش آید
چشیدم در ازل یکجرعه از خمخانهٔ عشقش
هنوز از نشأهٔ آن باده مستم تا چه پیش آید
بت من هستی من بود تا دانستم این معنی
به نیروی یقین این بت شکستم تا چه پیش آید
گشودم از میان خویشتن ز نار شیطان را
کمر در خدمت الله بستم تا چه پیش آید
ندیدم چون کسی را غیر حق کاری تواند کرد
امید از ما سوای حق گسستم تا چه پیش آید
شکستم آرزوی نفس را در کام جان یکیک
ز دست نفس و شیطان هر دو جستم تا چه پیش آید
بقرص نان خلقانی قناعت کردم از دنیا
ز حرص آز و رنج خلق رستم تا چه پیش آید
بصورت کار من شد پیش و در معنیش پس دیدم
ازینمعنی بصورت پس نشستم تا چه پیش آید
خجل گشتم ازین گفتار بی کردار و بس کردم
دهان خویش را چون فیض بستم تا چه پیش آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تامل و اندیشه در مورد ارتباط با دوست و معشوق میپردازد. او در تنهایی نشسته و تمام نگرانیهایش را کنار میگذارد و تنها به رحمت خداوند امید دارد. به همین دلیل، با کشف عشق و معنای عمیق آن، از وابستگی به غیر حق و آرزوهای نفسانی خلاص میشود. او قناعت را پیش میگیرد و بر دل خود مسلط میشود، در حالی که میکوشد تا از زنجیرهای دنیا و وسوسههای شیطانی رهایی یابد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که باید بیشتر به عمل و کردار بپردازد تا گفتار بیعمل را کنار بگذارد.