غزل شمارهٔ ۴۳۹ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بهر جا راه گم کردم بر آوردم ز کویت سر
بهر دلبر که دادم دل تو بودی حسن آن دلبر
بهر سو چشم بگشادم جمالت جلوه گردیدم
بهر بستر که بغنودم خیالت یافتم در بر
بهر جائی که بنشستم تو بودی همنشین من
نظر هرجا که افکندم ترا دیدم در آن منظر
بهر کاری که دل بستم تو بودی مقصد و مطلب
بهر یاری که پیوستم تو بودی همدم و یاور
گر آهنگ حضر کردم تو بودی منزل و ماوا
و گر عزم سفر کردم تو بودی هادی و رهبر
برون از خود نظر کردم ترا بیرون ز خود دیدم
چو سر بردم بجیب خود تو خود بودی بجیب اندر
درون خانه چون رفتم مقیمت یافتم آنجا
چو از خانه برون رفتم مقامت بود خود بر در
ندیدم جز جمال تو ندیدم جز کمال تو
اگر در شهر اگر صحرا اگر در بحر اگر در بر
شدم از فیض چون فانی ندیدم جز تو دیاری
یکوی نیستی رفتم بر آوردم ز هستی سر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن، شعر عاشقانهای است که بیانگر شدت عشق و وابستگی گوینده به محبوبش است. او هر جا که میرود، دلمان و جمال محبوبش را احساس میکند و در هر لحظهای او را در کنارش میبیند. حتی در سفر و مسافرت هم چنانکه عزم رفتن کند، محبوبش برایش راهنما و مقصد است. گوینده در عشق خود به حدی غرق شده که به نظر میرسد تمامی خیالات و آرزوهایش حول محور محبوبش میچرخد. او تاکید دارد که هیچکس و هیچ چیز جز محبوبش را نمیبیند و تمام وجودش با یاد او آغشته است. در نهایت، او از وجود خودش فاصله میگیرد و تنها به وجود محبوبش میاندیشد.