غزل شمارهٔ ۴۴۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بکوش ساقی از آن باده ساغری دست آر
که بوی ان کند ارواح مست را هشیار
چو روح از آن بکشد دین و دل و بباد دهد
چو عقل از آن بچشد افکند سر و دستار
بدل سرور بیارد ز سر غرور برد
بدیده نور ببخشد خرد خرد ز خمار
بیک پیاله شود صد هزار عاقل مست
هزار مست بیکجرعه زان شود هشیار
ز کج رویش از آن می سپهر گردد راست
ز خواب غفلت از آن می جهان شود بیدار
از آن مییء که شود زنده گر بمرده چکد
از آن میی که بخار ار چگد شود گلزار
از آنشراب که بالفرض زاهد ار نوشد
کند میا من مستیش محرم اسرار
از آنشراب که گر منکری از آن بچشد
بر غم انف خودش در زمان کند اقرار
از آنشراب که گرمست این شراب خورد
رهد ز بادهٔ انگور و از صداع و خمار
خیال آن می شیرین بکله شود افکند
بصبر تلخ مکن کام فیض زود بیار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تاثیر نوشیدنیای خاص و روحافزا صحبت میکند که میتواند افراد را از حالت هشیاری به مستی و سرخوشی برساند. ساقی باید بادهای بیاورد که بتواند روح را شاد کند و غرور را کنار بزند. این نوشیدنی همچنین میتواند افراد را از خواب غفلت بیدار کرده و به روشنفکری و آگاهی برساند. شاعر به نوعی به اهمیت این میپردازد که هر کس با نوشیدن این باده میتواند از غم و اندوه رها شود و به اسرار و حقیقت زندگی پی ببرد. در نهایت، او از زاهدان و خودپسندان میخواهد که این می را بچشند و از قید خمار و دردسرهای زندگی آزاد شوند.