غزل شمارهٔ ۵۶۲ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
گلزار رخت دیدم شد خار به چشمم گل
پیچید دلم را عشق در سنبل آن کاکل
چشمت ز نگه سر مست لب ساغر می در دست
اجزای تو هر یک مست از باده حسن گل
حسن تو جهان بگرفت ای جسم جهانرا جان
افکند می عشقت در خم فلک غلغل
از چشم خمارینت پیمانه کشد نرگس
وز خط نگارینت دریوزه کند سنبل
دیدارت از آن من پیمانه ز بیگانه
رخسارت از آن من گلرا بنه بلبل
از طرهٔ مشگینت روز سیهی دارم
باشد که شبی بینم بر گردن خویشش غل
گریم ز فراق تو بر رهگذر مردم
چندانکه همی بندند بر سیل سرشگم پل
از شعله آه من افتد بزمین آتش
وز ناله زار من بیحد به فلک غلغل
سودای سخن در سر هر دم به نوای تو
گوید به ضمیر فیض با لهجه تازی قل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و تاثیر عشق اشاره میکند. او گل را به عنوان نماد زیبایی و عشق میبیند که در دلش هیجان و شوری ایجاد کرده است. چشمان معشوق او را مست کرده و زیباییهای او همچون بادهای مستکننده است. شاعر از حال و هوای عشق و فراق سخن میگوید و از غم و اشک خود به خاطر دوری معشوق مینالد. در نهایت، او از قدرت کلام و شعر برای بیان احساساتش استفاده میکند و به زیبایی این لحظات اشاره دارد.