نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۱۹ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

بدوست حال دل سوگوار را چه نویسم

بیار غار خود احوال غار را چه نویسم

بروز عید خود آن مایهٔ سرور و سعادت

حکایت غم شبهای تار را چه نویسم

غم فراق عزیزان فزون ز حد شمار است

چگونه عرض کنم بیشمار را چه نویسم

ز دست رفت مرا کار و بار تا تو برفتی

بجان کار غم کار و بار را چه نویسم

کنار کردی و شد بی‌کرانه درد و غم من

حدیث درد و غم بیکنار را چه نویسم

قرار دل چو توئی بی‌تو دل قرار ندارد

سوی قرار ز غم بیقرار را چه نویسم

بمن ز سوی تو هرگز پیام و نامه نیامد

حدیث یک غم بیش از هزار را چه نویسم

غبار غم بسر هم نشست در دل تنگم

چو گویم از دل تنگ و غبار را چه نویسم

چها که بر سرم آورد روزگار جدائی

شکایت ستم روزگار را چه نویسم

حکایت غم هجران شنید هر که دلش سوخت

بدوستان سخن شعله بار را چه نویسم

بروزگار من آنها که از فراق تو آمد

ز صد هزار هزاران هزار را چه نویسم

خموش فیض که بر یار حال پنهان نیست

بیار قصه هجران یار را چه نویسم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان غم و اندوه خود در فراق دوست می‌پردازد. او از حال دل سوگوار خود و بی‌قراری‌هایش می‌گوید و در تلاش است تا احساسات عمیقش را به تصویر بکشد. او از غم‌های بسیار و فقدان عزیزانش شکایت می‌کند و می‌پرسد که چگونه می‌تواند این حالت را بیان کند. همچنین، از بی‌خبری و دوری یار سخن می‌گوید و به یاد می‌آورد که روزگار جدایی چه سختی‌هایی را برایش به ارمغان آورده است. در نهایت، شاعر به تشویق خود می‌گوید که برای بیان این دردها، هر چه که بگوید، کم است.