غزل شمارهٔ ۶۴۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از دور بر خرامش قدت ثنا کنم
نزدیک چون رسی دل و جانرا فدا کنم
دارم بزیر پرده ناموس مستیی
تا آنزمان که پرده بر افتد چها کنم
صد راه عقل بسته شود اهل هوش را
گر یک ورق ز دفتر عشق تو وا کنم
عالم بسوزد از نفس آتشین من
حرفی ز سوز سینه خود گر ادا کنم
تا ریشهٔ ز جان بودم در زمین تن
حاشا ز دست دامن مستی رها کنم
گویند ترک عشق و ره عقل پیش گیر
دیوانهام مگر که چنین کارها کنم
هر ذره در را بدوائی خریدهایم
من آن نیم که درد بدرمان دوا کنم
بر آستان دوست نهادم سر نیاز
شاید بروی خویش در فیض وا کنم
بر خاک مسکنت فتم و ناله سر کنم
باشد که در دلش ز ره عجز جا کنم
از بهر یکنظر که بسوی من افکند
جا دارد ار هزار سحرگه دعا کنم
در بحر آتشین بود ار گوهی مراد
تا نایدم بکف بدل و جان شنا کنم
فیضم گرفته است جهانرا فروغ من
در یوزهٔ علوم ز دفتر چرا کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و شیفتگی شاعر به معشوق است. او از دور زیبایی معشوق را ستایش میکند و هنگام نزدیک شدن، جان و دلش را فدای او میسازد. شاعر از شدت عشق و مستی خود احساس میکند که نمیتواند از این احساسات رهایی یابد و دیوانهوار به عشق ادامه میدهد. او نشان میدهد که حتی با وجود عقل و خرد، نمیتواند به سادگی از عشق بگذرد و در این مسیر همواره در جستجوی نزدیکتر شدن به محبوبش است. شاعر در نهایت به آستان دوست تواضع میکند و امیدوار است که با نالهها و دعاهایش توجه معشوق را جلب کند.