نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۵۸ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

از سر کویت ای نگار میروم و نمیروم

از بر و بوم این دیار میروم و نمیروم

زد بجگر ز غمزه نیش راند مرا ز نزد خویش

خسته جگر ز بزم یار میروم و نمیروم

جان و دلم شکار کرد دورم از این دیار کرد

بی دل و جان از این دیار میروم و نمیروم

گر قدمی نهی به پیش باز کشم بسوی خویش

نیست بدستم اختیار میروم و نمیروم

روی دلم بزجر خست پای دلم بزلف بست

خسته و بسته دلفکار میروم و نمیروم

سوی من از حیا نظر میکند و نمیکند

من ز ادای او زکار میروم و نمیروم

گه بلقاش جان و دل میدهم و نمیدهم

گاه ز خویش فیض وار میروم و نمیروم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر به بیان احساسات متضاد و جنگ درونی او می‌پردازد. شاعر از یک سو به عشق و زیبایی معشوق اشاره می‌کند و از سوی دیگر، احساس ناامیدی و دل‌گسستگی را تجربه می‌کند. او به طور مکرر می‌گوید که از دیار و معشوق خود می‌رود، اما در واقع نمی‌تواند او را ترک کند. عشق و غم، او را به شدت خسته کرده، اما هیچ توانی برای جدایی از معشوق ندارد. شاعر در نهایت به کشمکش درونی خود بین میل به رفتن و نرفتن اشاره دارد و نشان می‌دهد که دلش همچنان در بند عشق است.