نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۶۵ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از بخت شکوه دارم و از دست یار هم

از دست خویش نالم و دست نگار هم

از صد هزار دل ننوازد یکی بلطف

گر جان کنند در قدم آن نثار هم

یکبار پرسشی بغلط هم نمیکند

از عشق ننگ دارد و از یار عار هم

کی گیرد او ز حال دل عاشقان خبر

کز خود خبر ندارد و از سرّ کار هم

بیند اگر در آینهٔ خود را ز خود رود

آگه شود ز حال دل بیقرار هم

کی میکند در آئینه خود بین من نظر

دارد ز عکس خویش در آئینه عار هم

حسنش در آسمان و زمین جلوه‌گر کند

این بیقرار گردد و آن بیمدار هم

صیتش اگر رسد بنگارند گان چین

از کار دست باز کشند از دیار هم

جان از لطافت بدنش تازه میشود

گوئی گلیست تازه و تر نوبهار هم

گلدسته‌اش ز خون دلم آب میخورد

در چشم از آن نشسته وزین جویبار هم

دشنام اگر دهد بکشم منتش بجان

بیجا اگر کند گلهٔ بیشمار هم

ای فیض از وفای نکویان طمع ببر

کاینقوم را وفا نبود اختیار هم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و دل شکستگی اشاره دارد. شاعر از بخت و یار خود شکایت می‌کند و از درد و رنجی که بر دل عاشق می‌گذرد، سخن می‌گوید. او می‌گوید که هیچ‌کس نمی‌تواند دل عاشقان را نوازش کند، و آن کس که خود در عشق غرق است، از حال دیگران بی‌خبر است. شاعر به زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر او در آینه به خود نگاه کند، باز هم از خود بی‌خبر است. عشقش همچون گلی تازه در بهار است که جانش را تازه می‌کند، اما او همواره در رنج و دوری به سر می‌برد. در پایان، شاعر به بی‌وفایی مردم اشاره می‌کند و از آنها می‌خواهد که امیدوار به وفای دیگران نباشند.