نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۷۱ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ما ز مافوق فلک در بحر و بر افتاده‌ایم

در تک این بحر اخضر چون گهر افتاده‌ایم

جامه نیلی کرده و بر حال ما بگریسته

تا چو اشک این آسمان از نظر افتاده‌ایم

گرچه اسرار دو عالم در دل ما مضمر است

لیک از خود در دو عالم بیخبر افتاده‌ایم

میبرند از نخل عمر ما ثمر گر عالمی

بهر خود در باغ دنیا بی ثمر افتاده‌ایم

هان بیا تا عیب هم پوشیم چون دلق و کلاه

تا بکی در پوستین یکدیگر افتاده‌ایم

بر فلک بنهیم پا پس کاروانرا سر شویم

گرچه در راه خدا بی پا و سر افتاده‌ایم

رو بشهرستان قرب آریم از صحرای بعد

دوستان بهر چه دور از یکدیگر افتاده‌ایم

رهنما ای رهنما و دستگیر ای دستگیر

بی‌دلیل و زاد و مرکب در سفر افتاده‌ایم

فیض را یا رب مدد کن تا بعلیین رسد

چند در سجین بی هر شور و شر افتاده‌ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی حال و وضعیت انسان‌هاست که در دنیایی پر از زحمت و دروغ گرفتار آمده‌اند. شاعر اشاره می‌کند که ما از مافوق آسمان‌ها به این دنیا افتاده‌ایم و در این دریا (دنیا) مانند الماس گرانبها و درخشان، ولی در عذاب و اندوه به سر می‌بریم. او بیان می‌کند که با وجود اسرار بزرگ درونمان، از آنچه در دو جهان می‌گذرد بی‌خبر هستیم و در باغ دنیا بی‌ثمر و بی‌فایده افتاده‌ایم. شاعر دعوت می‌کند که عیوب یکدیگر را بپوشانیم و همدلی کنیم تا از وضعیت نامناسب خود خارج شویم. او همچنین به تلاش برای رسیدن به حقیقت و نزدیکی به خدا اشاره می‌کند و از رهنما و کمک‌خواهی در این راه سخن می‌گوید. در نهایت، او از خداوند مدد می‌طلبد تا به مقام والایی برسد و از وضعیت سخت و بی‌حالی که در آن قرار دارد، رهایی یابد.