غزل شمارهٔ ۶۷۴ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
تا آتش عشق رخت در جان و دل افروختیم
دیدیم گر مهیا ز غم از خوشدلی وا سوختیم
حالی بغم رو کردهایم با عیش یکرو کردهایم
شادی چو در غم یافتیم آنرا باین بفروختیم
با جنت و طوبی چهکار چون کام ما از غم رواست
از آتش دوزخ چو غم در عشق چون ما سوختیم
چون خرقه پوشان غمت دلهای صافی داشتند
ما هم بامید صفا زینغم مرقع دوختیم
ترک کتاب و درس علم گفتیم چون در راه تو
یک نکتهٔ اغیار سوز از پیر عشق آموختیم
گر دین و دنیا باختیم در عشق و در سودای عشق
لیک از متاع درد و غم سرمایها اندوختیم
افسرده بودی فیض تا با عیش بودت الفتی
ای غم روانت شاد باد کز تو دلی افروختیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره تجربه عشق و غم است. شاعر به توصیف آتش عشق و تأثیرات آن بر زندگی انسانها میپردازد. او بیان میکند که عشق و شادی را در حالی که غم در وجودشان است یافتهاند و از این حالتی که غم و شادی با هم ترکیب شدهاند، احساس خاصی دارند. شاعر به نوعی از رنج و درد عشق سخن میگوید و تأکید میکند که این احساسات، حتی اگر به قیمت باختن دین و دنیا باشد، ارزشمند هستند. در نهایت، او آرزو میکند که غمها و دلشکستگیها ادامه داشته باشند زیرا از آنها دلافروزی و عشق زاده میشود.