غزل شمارهٔ ۷۵۲ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
عشقم فزون کن عقلم جنون کن
دلرا سراپا یکقطره خون کن
دلدار من تو غمخوار من تو
این نیم عقلم از سر برون کن
هستی توانا بر هرچه خواهی
رنج برون را درد درون کن
دادم بعشقت از جان و دل دل
خواهی بسوزان خواهیش خون کن
ایمان من تو درمان من تو
یکفن عشقم دردم فنون کن
آن کاشنا شد دردش بیفزا
بیگانگانرا لا یفقهون کن
این عاقلانرا در عقل کامل
وین عاشقانرا لا بعقلون کن
بستان ز من من خود باش تنها
عیبم سراپا از تن برون کن
چشمم بدان دار از نیکوان دور
هم ینظرون را لا یبصرون کن
ای من اسیرت کن هرچه خواهی
من چون بگویم با تو که چون کن
گردن نهادم حکم ترا من
خواهی کمم کن خواهی فزون کن
سر تا بپایم تقصیر دارد
ما بؤمرون را ما بفعلون کن
مینال ایدل بر سرنوشت
فکری بحال بخت زبون کن
ناصح تو بگذر از وادی من
افسانه بگذار ترک فسون کن
تا یادگاری از فیض ماند
گفتار اورما یسطرون کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عمیق احساسات عاشقانه و نیاز به عشق و رحمت معشوق میپردازد. شاعر از محبوبش میخواهد که عشقش را افزایش دهد و عقل او را به جنون تبدیل کند. دل او را پر از عشق و نقصان میبیند و از معشوق میخواهد که دردهای درونیاش را بیرون کند. همچنین به قدرت و توانایی معشوق اشاره میکند و میخواهد که در برابر رنجها او را تسکین دهد. شاعر با بیان دردی که از عشق و جدایی میکشد، در عین حال از معشوقش میخواهد که او را بخواند و با او مهربان باشد. در پایان، تأکید بر این دارد که یادگاری از عشق باقی بماند و این احساسات را در قالب الفاظی زیبا ثبت کند.