غزل شمارهٔ ۷۵۳ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فع فاعلاتن فع
جان ز من مستان دل ببر خون کن
اینچنین باشد دردم افزون کن
تا کنی صیدم غمزه را سرده
تا روم از خود چهره میگون کن
سینهام بریان دیدهام گریان
هوش را حیران عقل مفتون کن
ای فدایت من خیز بسمالله
قصد جانم را تیغ بیرون کن
تا کی افسون من از تو بنیوشم
یا بکش ورنه ترک افسون کن
پای دل بگشا از سر زلفت
سر بصحرا ده تای مجنون کن
جان من آن کن کان دلت خواهد
حاش لله من گویمت چون کن
دیده را از آن رو روشنائی ده
ور نه از اشگش رشک جیحون کن
پیش حکم تو سر نهادم من
خواهیم کم کن خواهی افزون کن
فیض میخواهد آنچه را خواهی
خواهیش خرم ور نه محزون کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عواطف و دردهای درونی خود سخن میگوید. او خواستار این است که محبوبش با ناز و غمزههایش او را به جایی ببرد که از خود بیخود شود. شاعر احساس میکند که دلش آتش گرفته و عقلش به حالت حیرت درآمده است. او از محبوبش میخواهد که برایش شفافیت و روشنایی بیاورد و اگر نمیتواند، او را بکشد. او در نهایت میگوید که خواستههای محبوبش را میخواهد، چه شادی و چه اندوه را. در کل، این شعر نمایشگر عشق و دردهای ناشی از آن است.