غزل شمارهٔ ۸۲۳ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
شب و روز در ره تو من مبتلا نشسته
تو گذر کنی نگوئی تو کئی چرا نشسته
ز تو کار بسته دارم دل و جان خسته دارم
بدر طبیب عشقم بامیدها نشسته
چه شود همین تو باشی ره مدعی نباشد
من و شمع ایستاده تو بمدعا نشسته
ز دو چشم نیم خفته باشاره نکته گفته
که برد دل نهفته بکمین ما نشسته
بتو کی رسد نگاهم که ز زلف و چشم و ابرو
برهش سلاح داران همه جابجا نشسته
بتو چون رسد فغانم چو پر از صداست کویت
ز فغان داد خواهان که براهها نشسته
همه رنج و محنت و غم همه درد و سوز و ماتم
سپه بلای عشقت چه بجان ما نشسته
ره خیر ا گر بپوئی دل خستهٔ بجوئی
چو ملک چو حور بینی بدر دعا نشسته
چو ز دست فیض آید به جز از فغان و ناله
چکنم بغیر زاری من در بلا نشسته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و دلتنگی سروده شده و تصویرگر حالتی از فراق و انتظار است. شاعر به معشوق اشاره دارد و از حال خود در غم و رنج عشق صحبت میکند. او به نوعی در انتظار دیدار معشوق نشسته و دردها و رنجهای ناشی از این عشق را توصیف میکند. شاعر به موقعیت خود اشاره میکند که در دل امید دارد و در عین حال از دوری معشوق رنج میبرد. او دعوت به حضور معشوق میکند و میگوید که تنها راه نجاتش زاری و دعا است. در نهایت، حس عمیق عشق و اشتیاق در برابر معشوق و تحمل درد دوری به خوبی در این اشعار نمایان است.