غزل شمارهٔ ۸۲۷ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
من آشفته را در راه یاری کار افتاده
که در راهش چو من بی با و سر بسیار افتاده
سر آمد عمر بیحاصل نشد پیموده یک منزل
میان راه هم خر مرده و هم بار افتاده
شده بودم همه نابود و گم گشته ره مقصود
سرم گردیده سودائی قدم از کار افتاده
نشد طی راه و پایم ماند از رفتار و ره گم شد
دلم شد خسته جان افکار و تن بیمار افتاده
مگر خضر رهی گردد دوچار من درین وادی
که در تاریکی حیرت رهم دشوار افتاده
نبستم طرفی از علم و عمل تا بود آلاتم
سر آمد عمر شد آلات کار از کار افتاده
سخنهای جلی گفتم شنیدم نیک فهمیدم
کنونم کار با فهمیدن اسرار افتاده
دل نورانی باید که اسرار سخن فهمد
بر آئینهٔ دل من سربسر زنگار افتاده
نیابد شست و شو الا بآب چشم و سوز جان
دلم را که با زاری و استغفار افتاده
ندارم آب و تاب و زاری و برگ فغان کردن
زبان و دیده هم چون من بحال زار افتاده
ببخشا بارالها بر من بیدست و پا اکنون
که دست و پایم از کردار و از رفتار افتاده
ببخشا بر تن و جانم در آنساعت که درمانم
دل از جان کنده و با کندن جان کار افتاده
جهان باقیم پیش نظر افراخته قامت
جهان فانیم از دیده خونبار افتاده
نه وقت عذر خواهی و نه عذر رو سیاهی را
سراپا غرق عصیان کار با غفار افتاده
خطی از خامه غفران بکش بر نامهٔ عصیان
که کار فیض با کردار خود دشوار افتاده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره آشفتهحالی و ناامیدی شاعر است که در مسیر زندگی دچار سردرگمی و نابودی شده است. او احساس میکند که عمرش بیفایده گذشته و با وجود تلاش برای یافتن مقصد، همواره با موانع و مشکلات مواجه شده است. دلش از زاری و استغفار خسته است و به دنبال نوری برای درک عمیقتر مسائل میگردد. شاعر از خداوند طلب بخشش میکند و میخواهد که در مشکلاتش یاری شود، در حالی که همواره احساس میکند به خاطر کردارهای خود مورد عذاب است. او در نهایت به فانی بودن دنیا و بیمعنی بودن برخی عذرها در برابر تقدیر تأکید میکند.