غزل شمارهٔ ۸۵۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
دل گیرد و جان بخشد آن دلبر جانانه
ویران چو کند بخشد صد گنج بویرانه
دل شد ببر دلبر جان رفت ز تن یکسر
وز عقل تهی شد سر کس نیست درین خانه
بس زلف دهد بر باد آنزلف خم اندر خم
بس عقل کند غارت آن نرگس مستانه
سویم بنگر مستان هوش و خردم بستان
دیوانه و مستم کن مستم کن و دیوانه
گه پند دهد واعظ گه توبه دهد زاهد
یارب که مرا افکند در صحبت بیگانه
غم میکشدم مطرب بر تار بزن دستی
دیوانه شدم ساقی در ده دو سه پیمانه
آن منبع آگاهی گفتا که چه میخواهی
گفتم که چه میخواهم جانانه و پیمانه
پیمانه و جانانی جانانه و پیمانی
این نشکندم پیمان آن از کف جانانه
پیمانه بکف کردم در مجمع بیهوشان
گویند کئی گویم دیوانهٔ فرزانه
تیغ ار بصدف ناید دردانه بکف ناید
بشکن صدف هستی ای طالب دردانه
ای در دل و جان من تا چند نهان از من
نشنیده کسی هرگز خمخانهٔ بیگانه
یکبار دو چارم شو روزی دو سه یارم شو
فیض از تو بود تا کی چون استن حنانه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وصف عشق و جذابیت معشوق میپردازد. شاعر از حالاتی چون دیوانگی و مستی ناشی از عشق میگوید و چگونگی تأثیر معشوق بر دل و جان او را تصویر میکند. او اشاره میکند که عقلش تحت تأثیر زیبایی معشوق قرار گرفته و در جستجوی وصالی است که به آن دست یابد. همچنین، شاعر تجربههای مختلفی از اندرزها و نصیحتهای واعظان و زاهدان را در کنار احساسات خود بیان میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که تنها عشق و وصال محبوب را میخواهد، بیآنکه از جوهر عشق و حقیقت آن دست بردارد. شعر به نوعی به شور و شوق عاشقانه و نیازی عمیق به معشوق پرداخته است.