نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۶۸ فیض کاشانی

فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

با تو شدم آشنا وز دو جهان اجنبی

چون تو شدی یار من شد دل و جان اجنبی

خواست ز تو دم زند ناطقه‌ام بسته شد

گفت عیان غیور هست بیان اجنبی

یاد تو چون می‌کنم میروم از خویشتن

آمد چون آشنا شد ز میان اجنبی

نام تو پنهان برم سامعه بیگانه است

چون بزبان آورم هست زبان اجنبی

چون بخیال آئیم بی خود گردم که چه

گوید هریک ز ما هست فلان اجنبی

از سر کویت نشان خواستم از محرمی

گفت در آنجا که او است هست نشان اجنبی

در طلبم در بدر آنکه بپرسم خبر

آنکه خبردار نیست بی‌خبران اجنبی

در حرم کبریا کس ننهادست پا

هست زمان دم مزن هست مکان اجنبی

دید مرا جان فشان گشته بداغش نشان

گفت که فیض آشناست مدعیان اجنبی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر نسبت به محبوبش می‌پردازد. شاعر از زمانی که با محبوب آشنا شده، خود را از دیگران جدا می‌داند و به نوعی از دنیا و روابط دیگران بی‌خبر و بی‌علاقه شده است. او هر بار که به یاد محبوبش می‌افتد، از خود بی‌خود می‌شود و ارتباطاتش با دیگران برایش مبهم می‌شود. نام محبوبش را نمی‌تواند به زبان آورد و این موضوع را به غریبی و اجنبی بودن نسبت می‌دهد. شاعر در جستجوی نشانه‌ای از محبوبش است و می‌بیند که هیچ‌کس در این راه به او کمک نمی‌کند، زیرا دیگران از احساسات او خبر ندارند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که عشق واقعی و عمیق او به محبوبش باعث شده تا ارتباطاتش با دنیا به نوعی اجنبی شود.