غزل شمارهٔ ۹۰۲ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
چه شود گر تو شوی جان کسی
شبکی سر زده مهمان کسی
پیشت آرد ز دل و جان خانی
بپذیری بکرم خوان کسی
دل و جان اردل و جان آرد پیش
ای فدای تو دل و جان کسی
همه جانها بفدای تو شود
که تو هم جانی و جانان کسی
گر ملامت کندم واعظ شهر
دل من نیست بفرمان کسی
سخنی رفت ز خوبی گفتم
آیتی آمده در شأن کسی
ظلمت زلف تو کفر است و ضلال
نور رخسار تو ایمان کسی
خال و خط تو و روی چو مهت
آیت و سورت و قرآن کسی
میکند فیض نثارت چه شود
بپذیری بکرم جان کسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر در مورد عشق و ارادت به یک شخص خاص است. شاعر ابراز میکند که اگر آن شخص بخواهد، جانش را برای او فدای میکند و او را همچون مهمان در دلش میپذیرد. عشق و ارادت او به حدی است که همه جانها برای او فدای میشوند. شاعر نکتهای را نیز یادآور میشود که اگر کسی او را سرزنش کند، دلش به فرمان آن فرد نیست و هر سخنی که درباره خوبیها گفته، در مورد همان شخص است. زیباییهای آن شخص، مانند زلف و صورتش، به ایمان و آیات الهی تشبیه شده و شاعر به همچنان میخواهد که با محبت او، جانش را نثار کند.