غزل شمارهٔ ۹۳۰ فیض کاشانی
فیض کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر خوش است ترا دل چرا طرب نکنی
وگرنه اصل خوشیرا چرا طلب نکنی
اگر شقاوت دوریت بسته دست طلب
سجود قرب چرا باعث طرب نکنی
شراب عشق ز میخانه الست بکش
وگر کشید دلت زان چرا شعب نکنی
چه روز و شب بکمین گاه عمر بنشستند
چرا تضرع و زاری بروز و شب نکنی
اگر عدوی تو نفس است و شهوت و غضبش
چرا در آتش عشق این سه را حطب نکنی
اگر ز چنگل شیطان نرستهٔ تو هنوز
بتازیانه رحمش چرا ادب نکنی
از آن برد دلت از جا مسبب الاسباب
که تا مقدرت او نسبت سبب نکنی
حدیث عشق بیان کن تو از همان بهتر
که شرح آن باشارت کنی بلب نکنی
جواب آن غزل مولویست فیض که گفت
اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به پرسشهایی درباره عشق و خوشی میپردازد. شاعر از کسی میخواهد که اگر دلش شاد است، چرا در این باره شکرگزاری و شادی نمیکند و اگر خوشی را جستجو میکند، چرا خود را به طرب دعوت نمیکند. او به این نکته اشاره میکند که اگر دوری محبوب باعث ناامیدیاش شده، پس چرا به درگاه محبت سجده نمیکند و از عشق نمینوشد. همچنین به احساسات منفی مثل شهوت و غضب اشاره کرده و میپرسد که چرا برای عشق، اینها را رها نمیکند. در نهایت شاعر به این نکته میرسد که اگر همچنان در بیخبری از عشق مانده، چرا به دنبال آن نمیرود و از عشق سخن نمیگوید. به طور کلی، شعر دعوت به جستجوی عشق و شادی است.