نزدیک شدن حوا به درخت ممنوع فیض کاشانی
فیض کاشانی / قصاید / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مأیوس شد ز آدم و شد سوی زوجهاش
هم در دهان حیه و هم از ره دغا
گفتا حلال گشت درختی که بُد حرام
از حسن طاعتی که نمودید با خدا
خواهی که بر تو کشف شود سرّ این سخن
رو نزد آن درخت بخور زان بیازما
خیل فرشته هست نگهبان این درخت
از بهر منع در کف ایشان حرابها
آن را که آن درخت حلال است ره دهد
آن را که شد حرام زنندش به حربها
گر تو بدان درخت روی تا بری بری
منعت اگر کنند بدان کان نشد روا
گر تو از آن درخت خوری بیشتر ز شوی
گردی بر او مسلط در امر و نهیها!
حوا بدان درخت توجه نمود و رفت
تا موضعی که بود در آنجا فرشتهها
میخواستند منع کنندش از آن درخت
منع آمد از جناب خدا اهل منع را
زنهار منع او مکنید و رهش دهید
تا اهل عقل گردد از اهل هوا جدا
نهیش نموده داده خرد داده اختیار
آن را کنید منع که نیست از اولی النهی
عاقل اگر مطیع شود میبرد ثواب
ور عاصی است میبرد از خویشتن سزا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، مضمون اصلی درباره آزمون انسان و برخورد او با وسوسهها و تصمیمات است. شخصی به خاطر ناامیدی از انسانها به همسرش رو میآورد و از درختی که خوردن میوهاش حرام است، سخن میگوید. او به این موضوع اشاره میکند که فرشتگان نگهبان درخت حرام هستند و اگر کسی بخواهد به این درخت نزدیک شود، به وسوسههای شیطانی دچار میشود. ولی اگر عاقل باشد و از عقل خود پیروی کند، میتواند از سقوط به گناه جلوگیری کند و در نتیجه پاداش میبرد. لذا تأکید بر عقل و اختیار انسان است که میتواند او را از هواپرستی جدا کند و به مسیر درست هدایت کند.