حوا فریب خورد و آدم را فریب داد؟ فیض کاشانی
فیض کاشانی / قصاید / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
حوا چو دید ایمنی راه و رفع منع
باور شدش بخورد از آن و ندید اذا
آمد به نزد آدم و گفت ای صفی حق
گردید آن درخت مرا و تو را روا
از بهر امتحان به سوی آن شجر رویم
تا زین قضیه رفع شود پرده خفا
رفتم بسوی آن من و خوردم از آن بری
نی منع دیدم از کس و نی یافتم اذا
آدم فریب خورد و در آورد در خیال
کو را از آن درخت نصیبی است بیعنا
کرد اجتهاد و بود خطا اجتهاد او
منعی ندید کرد گمان شد مگر روا
دستی دراز کرد به سوی درخت علم
علمی که بود خاصه اولاد مصطفا
چون برگرفت ثمری خورد از آن بری
در خویش دید ذلّ زلل خواری خطا
آن حله ای که داشت ببر رفت از برش
عریان شد از لباس کرامت بیک ادا
گر منتهی شدی ز شجر منتهی شدی
سدّ رهش نبود به جز سِدرِهِ منتهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، داستان حوا و آدم به تصویر کشیده شده است. حوا، وقتی که دید راه به سوی درختی که خداوند آن را منع کرده بود، ایمن است، تصمیم میگیرد به سمت آن درخت برود. او با اشاره به آدم، به او میگوید که برای امتحان به سوی آن درخت بروند. آدم تحت تأثیر حوا فریب میخورد و به سمت درخت میرود و از میوهاش میخورد، بدون آنکه مانعی بیابد. اما در نتیجه این عمل، او متوجه میشود که دچار خطا و ذلت شده است و از مقام کرامت خود عریان میشود. در انتها، اشاره به این میشود که تا زمانی که از درخت علم و معرفت دور بوده، راهی به سوی حقیقت نداشته است.