غزل شمارهٔ ۱۰۹ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما و هوس شاهد و می تا نفسی هست
کی خوشتر از این در همه عالم هوسی هست
ای خواجه بهش باش که با آن لب مینوش
گر باده به اندازه ننوشی عسسی هست
گر مرد رهی با خبر از نالهٔ دل باش
زیرا که به هر قافله بانگ جرسی هست
یا قافله سالار ره کعبه ندانست
یا آن که به صحرای طلب بار بسی هست
تنها نه همین اسب من اول قدم افتاد
کافتاده در این بادیه هر سو فرسی هست
خواهی که دلت نشکند از سنگ مکافات
مشکن دل کس را که در این خانه کسی هست
از دیدهٔ دلسوختگان چهره مپوشان
ای آینه هشدار که صاحب نفسی هست
تا داد مرا از تو ستمگر نگرفتند
کس هیچ ندانست که فریادرسی هست
مرغ دلم از باغ به تنگ است فروغی
تا حلقهٔ دامی و شکاف قفسی هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و هوس است و به زیباییهای یک معشوق میپردازد. شاعر از لذتی که در نوشیدن می و به عشق ورزیدن وجود دارد، صحبت میکند و تاکید میکند که عشق و حسرت در دل انسانها همیشه حاضر است. او از دوری و تنهایی سخن میگوید و میگوید که هر کسی در این دنیا باید مراقب باشد که دل کسی را نشکند، چرا که در این دنیا همه در جستجوی عشق و محبت هستند. در ادامه، شاعر بیان میکند که دلش به خاطر دوری از معشوق میسوزد و در نهایت به این نکته اشاره میکند که در زندگی، هر فردی ممکن است دچار مشکلات و ستمهایی شود و نیاز به فرادری را احساس کند. در کل، این شعر به عمق احساسات انسانی و جستجوی عشق و امید در زندگی میپردازد.