نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

من که مشتاقم به جان برگشته مژگان تو را

کی توانم برکشید از سینه پیکان تو را

گر بدینسان نرگس مست تو ساغر می‌دهد

هوشیاری مشکل است البته مستان تو را

وعده فردای زاهد قسمت امروز نیست

بهر حور از دست نتوان داد دامان تو را

جز سر زلف پریشانت نمی‌بینم کسی

کاو به خاطر آورد خاطر پریشان تو را

ای دریغ از تیغ ابرویت که خون غیر ریخت

سالها بیهوده رفتم خاک میدان تو را

هرگز از جیب فلک سر بر نیارد آفتاب

صبح‌دم بیند اگر چاک گریبان تو را

دامن آفاق را پر عنبر سارا کنند

گر بر افشانند زلف عنبر افشان تو را

چشم گریان مرا از گریه نتوان منع کرد

تا به کام دل نبوسم لعل خندان تو را

آه سوزان را فروغی اندکی آهسته تر

ترسم آسیبی رسد شمع شبستان تو را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساس عمیق عشق و شوریدگی شاعر را نسبت به معشوقه‌اش به تصویر می‌کشد. شاعر از جذابیت و زیبایی مژگان و زلف معشوقه سخن می‌گوید و بیان می‌کند که عشق او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. او اشاره می‌کند که در دلش حرارتی از عشق وجود دارد و نمی‌تواند از یاد معشوقه‌اش رها شود. همچنین، با اشاره به زاهدان و نیکی‌ها، بر این نکته تأکید می‌کند که عشق حقیقی و عمیق را نمی‌توان به راحتی رها کرد و همیشه در جستجوی وصل است. شعر به نوعی بیانگر تضاد میان عشق و فرزانگی است و حاکی از درد و زیبایی‌های عشق و longing است.