نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۶ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

مزرع امید را یک دانه به زان خال نیست

دل ز خالش برگرفتن خالی از اشکال نیست

ای که می‌گویی به دنبال سرش دیگر مرو

کاکل پیچان او پنداری از دنبال نیست

در صف عشاق گو لاف نظربازی مزن

آن که دامانش ز خون دیده مالامال نیست

من نه تنها کشته خواهم گشت در میدان عشق

هیچکس را ایمنی زان غمزهٔ قتال نیست

مدعی گو این قدر بر حال ناکامان مخند

زان که دوران فلک دایم به یک احوال نیست

الحق از بدحالی زاهد توان معلوم کرد

کش خبر از حالت رندان صاحب حال نیست

جان من تعجیل در رفتن خدا را تا به چند

بر هلاک بی‌دلان حاجت به استعجال نیست

از بلندی زلف در پای تو آخر سر نهاد

چون سر زلف بلندت کس بلند اقبال نیست

شرط یک‌رنگی نباشد شکوه زان زلف دو تا

ورنه چندان هم فروغی را زبان لال نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر نغز از شاعر به بیان احساسات و دردهای عاشقانه می‌پردازد. شاعر به زحمت‌های موجود در عشق و سرنوشتی که عاشقان با آن مواجه‌اند، اشاره می‌کند. او می‌گوید که عشق، دنیایی پر از غم و اندوه است و هیچ‌کس نمی‌تواند از زخم‌های ناشی از عشق در امان باشد. همچنین، شاعر به تمسخر کسانی می‌پردازد که در عشق موفق نبوده و به حال ناکامان می‌خندند. در نهایت، او به زیبایی‌های معشوق اشاره کرده و بر روی سختی‌های عشق و ناپایداری آن تأکید دارد. کل شعر نمایانگر احساسی عمیق و کنجکاوی نسبت به عشق و چالش‌های آن است.