نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۴ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

هر جا سخنی از آن دهان رفت

کیفیت باده از میان رفت

خوش آن که به دور چشم ساقی

سر مست و خراب از این جهان رفت

بی مغبچگان نمی‌توان زیست

وز دیر مغان نمی‌توان رفت

با جلوهٔ آن مه جهان تاب

آرایش ماه آسمان رفت

بر دست نیامد آستینش

اما سر ما بر آستان رفت

تا ابرویش از کمین برآمد

بس دل که ز دست از آن کمان رفت

من مینو و حور خود نخواهم

تن را چه کنم کنون که جان رفت

از دست تو ای جوان زیبا

هم پیر ز دست و هم جوان رفت

من با تو به هر زمین نشستم

تا دیده به هم زدم زمان رفت

از کوی تو عاقبت فروغی

روزی دو برای امتحان رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به‌طور غیرمستقیم به لذت‌های زندگی و تأثیرات عشق و زیبایی می‌پردازد. وقتی از کسی سخن به میان می‌آید، تمام زیبایی‌ها و لذایذ زندگی به نظر می‌رسد که ناپدید می‌شوند. او از ساقی (پیمانه‌دار) که نشانه‌ای از عشق و زیبایی است، یاد می‌کند و می‌گوید که زندگی بدون عشق و زیبایی ممکن نیست. همچنین به درماندگی انسان‌ها در برابر عشق و زیبایی اشاره می‌کند و می‌گوید که اگرچه بقا و جوانی با عشق همراه نیست، اما تجربه‌های شیرین عشق به یادگار می‌مانند. در نهایت، شعر به این نکته می‌رسد که عشق و زیبایی در زندگی انسان‌ها معنای عمیقی دارند و لحظاتشان باید گرامی داشته شوند.