نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۶ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

فریاد که رفت خونم از یاد

چون دیده به روی قاتل افتاد

فرزند بشر بدین روش نیست

حوری بچه‌ای تو یا پریزاد

آتش به درون من کسی زد

کز خانه تو را برون فرستاد

تا طرهٔ پرشکن گشادی

عشقم گرهی ز کار نگشاد

تا دانهٔ خال تو برآید

بس خرمن جان من که رفت برباد

بر بست به راستی میان را

در بندگی تو سرو آزاد

عشق تو حریف سخت پیمان

عهد تو بنای سست بنیاد

سر رشتهٔ کین ندادی از دست

ویرانهٔ دل نکردی آباد

من بودم و نالهٔ فروغی

آن هم اثری نکرد فریاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و رنج عشق و جدایی است. شاعر از غم و اندوهی سخن می‌گوید که پس از دیدن محبوبش به او وارد شده و احساس می‌کند که زندگی‌اش تحت تأثیر این عشق نابود شده است. او به پرسش‌هایی درباره ماهیت عشق و وفاداری می‌پردازد و می‌گوید که نتوانسته است به آرزوی خود برسد. در نهایت، حتی تلاش‌هایش نیز برای رهایی از این درد بی‌ثمر بوده و ناله‌هایش تاثیری نداشته است.