نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۱ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاد

از یک نگهش دل به بلایی سیه افتاد

من بندهٔ آن خواجه که با مژدهٔ عفوش

هر بنده که بر خواست به فکر گنه افتاد

گردید امید دلم از ذوق فراموش

هرگه که مرا دیده به امیدگه افتاد

صد بار دل افتاد در آن چاه زنخدان

یک بار اگر یوسف کنعان به چه افتاد

از دست جفای تو شکایت نتوان کرد

مسکین چه کند کار چو با پادشه افتاد

دل از صف مژگان تو بیرون نبرد جان

مانند شکاری که بر جرگ سپه افتاد

در مرحلهٔ عشق تو ای سرو قباپوش

چندان بدویدیم که از سر کله افتاد

ز امید نگاهی که به حالش نفکندی

دردا که مریض تو به حال تبه افتاد

آنجا که فروغ مه من یافت فروغی

خورشید فروغی است که بر خاک ره افتاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از غزل‌های عاشقانه و غم‌انگیز است که در آن شاعر به توصیف احساسات عمیق خود نسبت به یک محبوب می‌پردازد. در ابتدا، با یک نگاه از محبوب، دل شاعر به درد و بلایی دچار می‌شود. او خود را بنده‌ای می‌داند که با دیدن محبوب، به فکر گناهانش می‌افتد و امیدش را از دست می‌دهد. شاعر بارها دلش در چاه زلف محبوب افتاده و از جفای او شکایت نمی‌تواند کند. دلتنگی و شیدایی او به حدی است که به تشبیه شکاری اشاره می‌کند که در دام افتاده است. عشق به محبوب برای او مانند دویدن در دشواری‌هاست و در نهایت، او اشاره می‌کند که حتی امید به یک نگاه از محبوب نیز، او را به حال تباهی می‌کشاند. در آخر، او دل از محبوب نمی‌تواند بکند و به زیبایی‌هایی که همچون خورشید بر خاک می‌افتند، اشاره می‌کند.