غزل شمارهٔ ۱۸۰ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوش زلف سیهت بندهنوازیها کرد
دل دیوانه به زنجیر تو بازیها کرد
آتش چهرهٔ تو مجمرهسوزیها داشت
عنبرین طرهٔ تو غالیهسازیها کرد
لب پر شکر تو شهدفشانیها داشت
چشم افسونگر تو سحر طرازیها کرد
تا نسیم سحر از جعد بلندت دم زد
عمر کوتاهم از این قصه درازیها کرد
تا فروغی دلش از شوق فروزان گردد
چین کاکل به سرت چتر فرازیها کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیباییهای معشوق خود اشاره میکند و از تأثیرات او بر دل و جان خویش سخن میگوید. زلف سیاه معشوق، دل او را به زنجیر کشیده و آتش چهرهاش در او شعلهور است. معشوق با طرهاش فریبا و لبهایش شیرین است و چشمانش جادویی و سحرآمیز. نسیم صبح، زیباییهای او را بیشتر نمایان کرده و شاعر احساس میکند که عمرش در پی این عشق به درازا کشیده. در نهایت، عشق او را به شوق میآورد و زیباییهای معشوق را ستایش میکند.