غزل شمارهٔ ۱۸۷ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
زلف پر چین تو مشاطه شبی شانه نکرد
که دو صد خون به دل محرم و بیگانه نکرد
خرمنی نیست که غمهای تو بر باد نداد
خانهای نیست که سودای تو ویرانه نکرد
آخرش چرخ به زندان مکافات کشید
هر که را سلسلهٔ موی تو دیوانه نکرد
شیخ تا حلقهٔ زنار سر زلف تو دید
هیچ در دل هوس سبحهٔ صد دانه نکرد
رخ افروختهات ز آتش هجرانم سوخت
آن چه او کرد به من، شمع به پروانه نکرد
خانه هستیش از سیل فنا ویران باد
هر که از روی صفا خدمت میخانه نکرد
نه عجب گر بکند دست قضا ریشهٔ او
هر حریفی که می از شیشه به پیمانه نکرد
آگهی هیچ ز کیفیت مستانش نیست
آن که در پای قدح نعرهٔ مستانه نکرد
پی به سر منزل مقصود فروغی نبرد
آن که جان را به فدای سر جانانه نکرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلدادگی است و به بیان دردهای ناشی از عشق ناپاسخ میپردازد. شاعر به این موضوع اشاره میکند که زیباییها و زلف محبوبش نه تنها دل بیگناهها را میسوزاند، بلکه حتی کسانی که به او نزدیکتر هستند را نیز به درد و رنج میاندازد. او از حالاتی چون دیوانگی و جستجو برای معشوق میگوید و به تاثیرات منفی عشق، از جمله ویرانی و فنا میپردازد. همچنین، شاعر به بیتفاوتی دیگران به قضا و قدر و عدم درک عشق واقعی اشاره میکند. در پایان، اشارهای به خطرات ناشی از عشق بدون فداکاری و تقدیم جان به معشوق میشود.