غزل شمارهٔ ۲۱۴ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
می فروشان آن چه از صهبای گلگون کردهاند
شاهدان شهر ما از لعل میگون کردهاند
میپرستان ماجرا از حسن ساقی کردهاند
تنگ دستان داستان از گنج قارون کردهاند
در جنون عاشقی مردان عاقل، دیدهاند
حالتی از من که صد رحمت به مجنون کردهاند
از بلای ناگهان آسوده خاطر گشتهام
تا مرا آگاه از آن بالای موزون کردهاند
من نه تنها بر سر سودای او افسانهام
هوشمندان را از این افسانه افسون کردهاند
جوی خون از چشم مردم میرود بیاختیار
بس که دل را در غمش سرچشمهٔ خون کردهاند
حال من داند غلامی کاو به جرم بندگی
خواجگانش از سرای خویش بیرون کردهاند
خلق را از لعل میگون تو مستی دادهاند
عقل را از چشم فتان تو مفتون کردهاند
مرغ دل در سینهام امشب فروغی میتپد
لشکر ترکان مگر قصد شبیخون کردهاند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به موضوع عشق و حالتهای ناشی از آن میپردازد. او به می و مستی اشاره میکند و میگوید که میفروشان آنچه از شراب سرخ (صهبای گلگون) به دست آوردهاند را میفروشند. شاهدان شهر با ویژگیهای خاصی توصیف شدهاند و میپرستان ماجراهایی از زیبایی ساقی (ساقی همان ارائه دهنده شراب) را روایت میکنند. او به عشق و جنون اشاره میکند و میگوید که حتی عاقلان نیز در محبت دچار جنون شدهاند. شاعر از بلای ناگهان رهایی یافته و حالتی از خود را به تصویر میکشد که به نوعی به ناپایداری وضع خود اشاره دارد. عشق او نه تنها افسانه است، بلکه هوشمندان را نیز افسون کرده است. همچنین، دریغ و درد دلها به قدری زیاد است که موجب جاری شدن جوی خون از چشم مردم شده است. او از وضع خود به عنوان غلامی یاد میکند که به خاطر بندگیاش از خواجگان طرد شده است. در نهایت، شاعر میگوید که دلش در سینهاش به تپش درآمده و گویی لشکری از ترکان قصد حمله دارند. به طور کلی، این شعر به بررسی حالات مختلف عشق، جنون، رنج و مستی میپردازد.