غزل شمارهٔ ۲۴ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر به تیغت میزند گردن بنه تسلیم را
که آتش نمرود گلشن گشت ابراهیم را
یا مرو در پیش رویش یا چو رفتی سجده کن
کان خم ابروی واجب کرده این تعظیم را
گو به هم آمیزش قدر دهانش را ببین
آن که گفتا با الف الفت نباشد میم را
کیست دانی بهرهمند از سینهٔ سیمین بران
آن که در چشمش تفاوت نیست سنگ و سیم را
نه مرا امید فردوس است نه بیم جحیم
یا که او نگذاشت در خاطر امید و بیم را
آن که بر بندد کمر در خدمت پیر مغان
مینیارد در نظر سلطان هفت اقلیم را
خواجه گر خونم بریزد جای چندین منت است
بندهٔ شاکر شکایت کی کند تقسیم را
غیر دلبندی فروغی دست نقاش قضا
هیچ تعلیمی نداد آن زلف پر تعلیم را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مضامین عشق، تسلیم و عدم ترس از عذاب و امید به بهشت میپردازد. شاعر به کسی که در برابر عشق و زیبایی معشوق تسلیم میشود، توصیه میکند که به جای مقاومت، تسلیم شود. او به اهمیت مقام و شأن معشوق اشاره میکند و بر این نکته تأکید دارد که در عشق، سنگ و طلا هیچ تفاوتی ندارند. شاعر همچنین ابراز میکند که نه امید به بهشت دارد و نه ترسی از جهنم و در نهایت به نزدیکی به عارفان و اهمیت واقعیتهای معنوی و عشق اشاره میکند. در کل، این شعر به ارزشهای عشق و تسلیم در برابر آن پرداخته و حسرت و شکرگزاری را بیان میکند.