غزل شمارهٔ ۲۴۰ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون دم تیغ تو قصد جان ستانی میکند
بار سر بر دوش جانان زان گرانی میکند
چشم بیمار تو را نازم که با صاحب دلان
دعوی زورآوری در ناتوانی میکند
من غلام آن نظربازم که با منظور خود
شرح حال خویش را در بی زبانی میکند
حالتی در باغ او دارم که با من هر سحر
بلبل دستانسرا هم داستانی میکند
چون ننالد مرغ مسکینی که او را دادهاند
دامن باغی که گل چین باغبانی میکند
من کجا و بزم آن شاهنشه اقلیم حسن
صعوه با شهباز کی هم آشیانی میکند
گر نه باد صبح دم در گلشن او جسته راه
برق آهم پس چرا آتش فشانی میکند
ساقیا می ده که آخر گنبد نیلوفری
ارغوانی رنگ ما را زعفرانی میکند
عافیت خواهی زمین بوس در میخانه باش
زان که می دفع بلای آسمانی میکند
رهروی از کعبه مقصود میجوید نشان
کاو وطن در کوی بی نام و نشانی میکند
عاشق صادق فروغی بر سر سودای عشق
نقد جان را کی دریغ از یار جانی میکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیباییهای عشق و حیات عاشقانه میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر و استعارههای مختلف، احساسات عمیق خود را نسبت به معشوق شرح میدهد. او به تأثیرات عشق و زیبایی معشوق بر وجود خود اشاره میکند و از درد و رنجی که به دنبال عشق و جدایی به او میرسد، سخن میگوید. همچنین به ناتوانیها و ضعفهای عاشقانهاش در برابر عظمت معشوق میپردازد و در نهایت از ضرورت وجود می و نشاط در زندگی برای رساندن به آرامش و شناخت بیشتری از معشوق سخن میگوید. بهطور کلی، این شعر بازتابی است از جاذبه، نیروی عشق و تاثیرات آن بر روح و روان عاشق.