غزل شمارهٔ ۲۸۷ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گر هلاک من است عنوانش
سر نپیچم ز خط فرمانش
مرد میدان عشق دانی کیست
آن که اندیشه نیست از جانش
کس به میدان عشق روی نکرد
که نکردند تیربارانش
آرزومند مجلس سلطان
صبر باید به جور درمانش
هیچ تیغی جدا نگرداند
دست امید من ز دامانش
مردم از فتنه ایمنی جویند
من و آشوب چشم فتانش
زاهد و گیسوان حورالعین
من و زلفین عنبرافشانش
تشنهٔ لعل او کجا باشد
التفاتی به آب حیوانش
ای که داری سر مسلمانی
بگذر از چشم نامسلمانش
هست درمان برای هر دردی
من و دردی که نیست درمانش
واقف از حالت فروغی کیست
آن که افتد ز چشم جانانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد ناشی از آن صحبت میکند. شاعر از عشق خود و تسلیم شدگی در برابر فرمان معشوق سخن میگوید و بیان میکند که مردان عشق کسی هستند که هیچ اندیشهای جز عشق در سر ندارند. او به زیبایی و جذبه معشوق اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند فرد را تحت تأثیر قرار دهد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که با وجود درد و مصائب عشق، هیچ درمانی برای این درد وجود ندارد و تنها کنجکاوی و احساسات عمیق عاشقانه را تجربه میکند.