نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰۴ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن را که اول از همه خواندی به سوی خویش

آخر به کام غیر مرانش ز کوی خویش

جویی ز خون دیده گشادم به روی خویش

بر روی خویش بسته‌ام آبی ز جوی خویش

نتوان به قول زاهد بیهوده‌گوی شهر

برداشت دل ز شاهد پاکیزه خوی خویش

کی می‌رسی به حلقهٔ رندان پاکباز

تا نشکنی ز سنگ ملامت سبوی خویش

ای نوبهار حسن خزانت ز پی مباد

گر تر کنی دماغ ضعیفم به بوی خویش

هر بسته‌ای گشاده شود آخر از کمند

الا دلی که بستیش از تار موی خویش

گیرد سپهر چشمهٔ خورشید را به گل

گر بامداد پرده نپوشی به روی خویش

دانی چرا نشسته به خاکستر آفتاب

تا بنگری در آینه روی نکوی خویش

من جان به زیر تیغ تو آسان نمی‌دهم

تا بر نیارم از تو همه آرزوی خویش

بوسیدن گلوی تو بر من حرام باد

گر در محبت تو نبرم گلوی خویش

امشب فروغی آن مه بیدار بخت را

در خواب کردم از لب افسانه‌گوی خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به طور کلی درباره عشق و زیبایی است و احساساتی عمیق نسبت به معشوق را بیان می‌کند. شاعر از جذابیت و دلربایی معشوق خود می‌گوید و اشاره می‌کند که نمی‌تواند به سادگی از او چشم بپوشد. او در عین حال به چالش‌هایی که عشق به همراه دارد، اشاره کرده و از تأثیرات منفی قضاوت و ملامت‌ها بر عشق سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر به آرزوهایش و وفاداری‌اش به معشوقش تاکید می‌کند و بیان می‌کند که عشق واقعی تحت تأثیر فرصت‌ها و شرایط نیست، بلکه از عمق دل می‌آید.