غزل شمارهٔ ۳۱۴ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دست در حلقهٔ آن جعد چلیپا زدهام
دل سودازده را سلسله در پا زدهام
عشقم آتش زد و آب مژه از سر بگذشت
پی آن گوهر یک دانه به دریا زدهام
در بر غمزهٔ طفلی سپر انداختهام
من که بر قلب جهان با تن تنها زدهام
ساقیم کرده چنان مست که هنگام سماع
سنگ بر شیشه نه طارم مینا زدهام
با من ای زاهد گمراه مزن پنجه به جهل
که ز آه سحری بر صف اعدا زدهام
منم آن عاشق دیوانه که از غایت شوق
خم زنجیر تو را بر دل شیدا زدهام
لالهزاری شدهام بس که به گلزار وفا
شعله داغ تو را بر همه اعضا زدهام
میتوان یافت ز طغیان جنونم که مدام
سر سودای تو دارد دل سودازدهام
پا به گل مانده ز بالای تو طوبی آری
من در این مسأله با عالم بالا زدهام
هر که فیض دم جان بخش تو بیند داند
که چرا خنده به انفاس مسیحا زدهام
بخت بیدار مدد کرد فروغی که به خواب
بوسهای چند بر آن لعل شکرخا زدهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، بیانگر عشق عمیق و آتشین شاعر به معشوق است. او به طور مستمر در جستجوی محبت و وصال معشوق خود، رنج و درد را تحمل میکند. شاعر از تصاویری مانند «دل سودازده»، «غمزه طفلی» و «زنجیر» برای توصیف احساسات خود استفاده کرده و بیان میکند که چگونه عشق او را از پا درآورده و به جنون کشانده است. همچنین نشان میدهد که در این مسیر با مشکلات و موانع زیادی روبروست، اما عشق او به معشوق، به او نیرو و انگیزه میدهد. در نهایت، شاعر از فیض و برکت عشق میگوید که به او آرامش و شوق میدهد.