غزل شمارهٔ ۳۶۳ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
تا هست نشانی از نشانم
خاک قدم سبوکشانم
تا ساغر من پر از شراب است
از شر زمانه در امانم
تا در کفم آستین ساقیست
فرش است فلک بر آستانم
در مرهم زخم خود چه کوشم
کاین تیر گذشت از استخوانم
دردا که به وادی محبت
دنبالترین کاروانم
گفتی منشین به راه تیرم
تا تیر تو میزنی، نشانم
پیوسته ببوسم ابروانت
گر تیر زنی بدین کمانم
بالای تو تا نصیب من شد
ایمن ز بلای ناگهانم
گفتم که بنالم از جفایت
زد مهر تو مهر بر دهانم
بالم مشکن که شاه بازم
خونم مفشان که نغمهخوانم
مرغ کهنم در این چمن لیک
بر شاخ تو تازه آشیانم
دیدم ز محبتش فروغی
چیزی که نبود در گمانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق خود در عشق و محبت میپردازد. او از نشانههای عشق خود سخن میگوید و تا زمانی که نشانی از محبوبش وجود دارد، احساس امنیت و آرامش میکند. او به شراب و ساغی اشاره میکند که نمادی از خوشی و لذت در زندگیاش است. شاعر در عین حال از زخمها و دردهای عشقش نیز حرف میزند و به دنبال محبت و وصال محبوب است. او احساس میکند که عشقش او را به پرواز و شعرسرایی ترغیب میکند. در نهایت، شاعر بیان میکند که عشق برایش نور و روشنی به ارمغان میآورد و چیزهایی را به او نشان میدهد که هرگز در فکرش نبوده است.