غزل شمارهٔ ۳۸۴ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
تا لب میپرست او داد شراب مستیم
مفتی شهر میخورد حسرت می پرستیم
کاش به کوی نیستی خاک شوم که آن پری
چهره نشان نمیدهد تا به حجاب هستیم
دست امیدم ار شبی بر سر زلف او رسد
طعنه بر آسمان زند فر دراز دستیم
زندهٔ جاودانیم تا حرکات عشق شد
آلت زندگانیم، علت تندرستیم
بر سر هر گذار او خاک شدم فروغیا
تا فلک بلند سر خاک شود ز پستیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و احساسات عمیق خود صحبت میکند. او به شراب و مستی اشاره دارد و میگوید که در حالی که مفتی شهر حسرت میخورد، او در عشق غوطهور است. شاعر آرزو میکند که در کوی عشق، به خاک تبدیل شود تا محبوبش را ببیند. همچنین، او به امیدی که از دیدن محبوبش به وجود میآید، اشاره میکند و عشق را عاملی برای جاودانگی و سلامت میداند. در پایان، شاعر به تقدس و ارزشمندی عشق و فداکاریهایش برای محبوب میپردازد.