غزل شمارهٔ ۴۱۴ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به خون تپیده ز بازوی قاتلی تن من
که منتی است ز شمشیر او به گردن من
فرشته سینه سپر میکند چو از سر ناز
سوار میگذرد ترک ناوکافکن من
اگر تجلی آن ماه سبز خط این است
بهل که برق بسوزد تمام خرمن من
سؤال کردم ازو فتنه در حقیقت چیست
جواب داد که رمزی ز چشم پر فن من
چگونه پای توانم کشید از آن سر کوی
کنون که دست محبت گرفته دامن من
چنان ز دوست ملولم که گر حدیث کنم
هزار ناله برآید ز قلب دشمن من
اثر در آن دل سنگین نمیکند چه کنم
وگرنه رخنه به فولاد کرده شیون من
سواد زلف و بیاض رخ تو روشن کرد
حکایت شب تاریک و روز روشن من
نصیب من ز تو هر روز تیر دلدوز است
فغان اگر نرسد روزی معین من
به شاخسار خود ای گل مرا نشیمن ده
که مرغ سدره خورد حسرت نشیمن من
فروغی از رخ آن مه نظر نمیبندم
اگر سپهر ببندد کمر به کشتن من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق و پیچیدهاش نسبت به عشق و دردهای ناشی از آن میپردازد. او به وضعیت خود به عنوان یک قربانی عشق و عواطف میاندیشد که ناشی از ضربههای محبت و کینهای است که از طرف معشوقهاش به او رسیده است. شاعر از حسرت و ملولیت ناشی از این عشق رنج میبرد و ابراز میکند که محبت و توجه از جانب معشوق به شدت بر او تاثیر گذاشته است. در نهایت، او به زیبایی و نورانی بودن معشوق اشاره میکند و از او درخواست میکند که فضایی برای آرامش و آسایشش فراهم کند، چرا که او در دنیایی پر از درد و ناامیدی زندگی میکند.