نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۹ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ثواب من همه شد عین رو سیاهی من

که خواجه در غضب آمد ز بی گناهی من

فغان که دور فتادم ز کوی ماهوشی

که در گدایی او بود پادشاهی من

به جرم بی‌گنهی کشتی‌ام خوشا روزی

که غمزهٔ تو درآید به عذرخواهی من

توان شناخت که من دردمند عشق توام

نه اشک سرخ و رخ زرد و رنگ کاهی من

ز کشتگان غمت چون گواه می‌طلبند

گواه من نبود غیر بی‌گواهی من

به غیر تیغ پناهم نماند و می‌پرسم

که رحم در دلت آید ز بی‌پناهی من

سحر به کشتنم از در درآمدی سرمست

مگو نداشت اثر آه صبحگاهی من

نریخت تا به زمین خون پاک بازان را

به خون دلیر نشد دلبر سپاهی من

سزد فروغی اگر کج کلاه من گوید

که فتنه راست شد از فر کج کلاهی من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از یک شاعر عارف به بیان درد و رنج عاشقانه او می‌پردازد. شاعر از گناه خود که به خاطر عشق است، شکایت می‌کند و به بی‌پناهی و غم‌هایش اشاره می‌کند. او احساس می‌کند که به خاطر عشق، در معرض خشم دیگران قرار گرفته و از کوی محبوبش دور افتاده است. شاعر بر بی‌گناهی خود تأکید می‌کند و از کمبود شاهدانی برای گواهی دادن به دردش گله‌مند است. او به کسالت و زوال ناشی از عشق اشاره می‌کند و در نهایت، به سرنوشت دردناک خود می‌اندیشد و خود را به عنوان عاشقی با کلاه کج توصیف می‌کند که در فتنه‌های عشق گرفتار شده است.