نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۲۱ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خادم دیر مغانم، هنری بهتر از این

بی خبر از دُو جهانم، خبری بهتر از این

ساقی نوش لبم دوش به یک باده نواخت

کس نداده‌ست به مستان شکری بهتر از این

چشم امید ز خاک در می‌خانه مپوش

که نماید به نظر خاک دری بهتر از این

میوهٔ عیش بسی چیدم از آن نخل مراد

کی دهد باغ محبت ثمری بهتر از این

بر فراز قدش آن روی فروزان بنگر

کز سر سرو نتابد قمری بهتر از این

زیر آن زلف ببین طرف بناگوشش را

کز پی شام نبینی سحری بهتر از این

پیش تیغت چه کنم گر نکنم سینه سپر

که ندارند ضعیفان سپری بهتر از این

کشتی امروز ز تاثیر دعای سحرم

بالله ار بود دعا را اثری بهتر از این

اشک صاحب نظران این همه پامال مکن

زان که در دست نیفتد گهری بهتر از این

بام آن کعبهٔ مقصود بلند است ای کاش

عشق می‌داد مرا بال و پری بهتر از این

گفتمش چشم و چراغ دل صاحب نظری

گفت بگشای فروغی نظری بهتر از این

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زیبایی و لذت‌های عشق و شراب صحبت می‌کند و درباره تجربه‌های شیرین خود از این دنیای زیبا می‌نویسد. او به ساقی می‌گوید که هیچ کسی نمی‌تواند نوشیدنی‌ای بهتر از آنچه او به او داده، پیدا کند. همچنین، در توصیف یار خود، او را زیبا و فروزان می‌داند و بر این باور است که در هیچ کجا خوشبختی و شادی‌ای فراتر از آنچه که در عشق خود تجربه کرده، وجود ندارد. شاعر نسبت به ضعف خود در برابر عشق و زیبایی با وضوح صحبت می‌کند و آرزو دارد که عشق به او بال و پر دهد تا به آسمان عشق پرواز کند. او در نهایت، اشاره به دیدگاه عمیق و روشنی می‌کند که در چشمان محبوبش می‌بیند و از او می‌خواهد که این روشنی را به او عطا کند.