نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۴۷ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

رهزن ایمان من شد نازنین تازه‌ای

رفتم از کیش مسلمانی به دین تازه‌ای

خواجه هی خاموش باش امشب که اصحاب حضور

خلوتی دارند با خلوت‌نشین تازه‌ای

کاشکی می‌ریخت از بهر سرشک دیده‌ام

دست معمار قضا طرح زمین تازه‌ای

گر ز چین آشوب برخیزد عجب نبود که باز

بر سر زلف تو افتاده‌ست چین تازه‌ای

نام یاقوت لبت بر خاتم دل کنده‌ام

اسم اعظم را نوشتم بر نگین تازه‌ای

گوشهٔ چشمی به سوی من نداری، گوییا

خرمن حسن تو دارد خوشه‌چین تازه‌ای

در تمام عمر خوردم نیش زنبور فراق

تا مرا نوشین‌لبت داد انگبین تازه‌ای

ترسم از دست تو ای سنگین‌دل بیدادگر

دست غیب آید برون از آستین تازه‌ای

تا جوان گردی فروغی در جهان پیرانه‌سر

تازه کن عهد کهن با مه‌جبین تازه‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس عشق و دلبستگی شاعر به معشوقه‌اش می‌پردازد. شاعر از تغییر و تحولی در ایمان و زندگی خود سخن می‌گوید و به زیبایی‌های معشوقه‌اش اشاره می‌کند. او می‌خواهد از غم فراق رهایی یابد و با یادآوری عشق و زیبایی‌های معشوقه، آرزوی نو شدن و تازه شدن دارد. به طور کلی، شعر به پیوند عمیق عشق و احساسات انسانی و همچنین نیاز به نو شدن در زندگی اشاره دارد.