نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۶۰ فروغی بسطامی

فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

ای که هم آغوش یار حور سرشتی

عیش ابد کن که در میان بهشتی

صاحب این حسن را سزد که بگوید

ماه فلک را ، که ما بِهیم و تو زشتی

دل ز تو غافل نگشت یک نفس اما

هم نفسش در تمام عمر نگشتی

خون غزالان کعبه ریخته چشمت

چون تو ندیدم صنم ، به هیچ کنِشتی

لازم عشق آمد آن جمال، خدا را

عاشقِ بی چاره را ، به جرمِ چه کُشتی

از غم عشقت چه جامه‌ها که دریدم

وز پی قتلم چه نامه‌ها که نوشتی

خستی و درمان خستگان ننمودی

کشتی و بر خاک کشتگان نگذشتی

وای بر آن دل که درد عشق ندادی

حیف بر آن جان که داغ شوق نهشتی

تخم محبت بری نداد فروغی

دانهٔ بی‌حاصل از برای چه کشتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دردهایی که ناشی از عشق است می‌پردازد. شاعر به یاری محبوب خود اشاره می‌کند و از زیبایی او که شایسته‌ی ستایش است سخن می‌گوید. او به تمایز میان خود و محبوبش اشاره دارد و می‌گوید که دلش هرگز از یاد او غافل نبوده است. همچنین شاعر از غم و درد ناشی از عشق، از نامه‌ها و جامه‌هایی که به خاطر محبوبش از بین برده، صحبت می‌کند. او در نهایت از بی‌توجهی محبوب به درد و رنج عاشق و نیز از امید به محبت سخن می‌گوید و از این که اقدام مثبتی از محبوب ندیده، ابراز تأسف می‌کند. شعر به نوعی نقد عشق و معشوقی است که محبت را درک نمی‌کند.