غزل شمارهٔ ۴۸ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای زلف تو بر هم زن فرزانگی ما
وین سلسله سرمایهٔ دیوانگی ما
سر بر دم تیغ تو نهادیم به مردی
کس نیست درین عرصه به مردانگی ما
با ما نشدی محرم و از خلق دو عالم
سودای تو شد علت بیگانگی ما
آن مرغ اسیریم به دام تو که خوردند
مرغان گلستان غم بی دانگی ما
گفتم که کسی نیست به بیچارگی من
گفتا که بتی نیست به جانانگی ما
گفتم که بود قاتل صاحبنظران، گفت
چشمی که بود منشا مستانگی ما
عالم همه را سوخت به یک شعله فروغی
شمعی که بود باعث پروانگی ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات و مکانت انسانی در عشق و دیوانگی میپردازد. شاعر از زلف معشوقهاش سخن میگوید که بر فرزانگی و عقلش تأثیر گذاشته است. او میگوید که از عشق به معشوق به بیگانگی و مجنونوارگی دچار شده و در این عرصه هیچکس به مردانگی او نمیرسد. همچنین اشاره میکند که او و یارانش مانند پرندههایی اسیر در دام عشق هستند و دیگران بیخبر از درد و رنج آنها زندگی میکنند. شاعر در نهایت اشاره میکند که عشق و زیبایی معشوق، الهامبخششان بوده و همه چیز را به آتش کشیده و شمعی که موجب نور و گرما برای پروانهها بوده است.