غزل شمارهٔ ۵۹ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاست
کار من دل سوخته را ساخته برخاست
ماهی است چو با طلعت افروخته بنشست
سروی است چو با قامت افراخته برخاست
پیداست ز بالیدن بالای بلندش
کز بهر هلاک من دلباخته برخاست
چشمش پی خون ریختن مردم هشیار
مستی است که با تیغ ستم آخته برخاست
افسوس که از انجمن آن ماه سیه چشم
ما را همه نادیده و نشناخته برخاست
آن ترک نوازنده به سرحلقهٔ عشاق
کز خاک درش با تن نگداخته برخاست
تا سایهٔ شمشاد تو افتاد به بستان
بر سرو سهی دود دل فاخته برخاست
خندید به آیینهٔ خورشید فروغی
تا صفحهٔ دل از همه پرداخته برخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و زیباییهای طبیعی میپردازد. شاعر در آن به نشستن و برخاستن عشق و زیباییها اشاره میکند. او توصیف میکند که چگونه معشوق با زیبایی خود دلها را میسوزاند و علاقهمندان را تحت تأثیر قرار میدهد. شاعر به چشمان معشوق اشاره دارد که در پی نابود کردن دلهای عاشق میباشد و از غم و حسرتی که از عدم شناخت این معشوق در دلش ایجاد شده، سخن میگوید. در نهایت، شاعر به زیباییهای طبیعت نیز اشاره میکند و چگونگی تأثیر آن بر احساسات عاشقانهاش را بیان میکند.