غزل شمارهٔ ۸ فروغی بسطامی
فروغی بسطامی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گر باغبان نظر به گلستان کند تو را
بر تخت گل نشاند و سلطان کند تو را
گر صبحدم به دامن گلشن گذر کنی
دست نسیم، گل به سر افشان کند تو را
مشرق هزار پاره کند جیب خویشتن
گر یک نظر به چاک گریبان کند تو را
ای کاش چهرهٔ تو سحر بنگرد سپهر
تا قبلهگاه مهر درخشان کند تو را
دور فلک به چشم تو تعلیم سحر داد
تا چشمبند مردم دوران کند تو را
چون مار زخم خورده، دل افتد به پیچ و تاب
هرگه که یاد طرهٔ پیچان کند تو را
در هیچ حال خاطر ما از تو جمع نیست
قربان حالتی که پریشان کند تو را
با هیچکس به کشتن من مشورت مکن
ترسم خدا نکرده، پشیمان کند تو را
الحق سزد که تربیت خسرو عجم
میر نظام لشکر ایران کند تو را
جم احتشام ناصرالدین شه که عون او
همداستان رستم دستان کند تو را
داند هلاک جان فروغی به دست کیست
هر کس که سیر نرگس فتّان کند تو را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و تأثیرگذار بودنِ معشوقه اشاره میکند. او میگوید که اگر باغبان به گلستان نظر کند، معشوقه را بر تخت گل نشاند و از نسیم صبحگاهی که به دامان گلها میگذرد، اظهار زیبایی میکند. چهره معشوقه به قدری زیباست که میتواند سپهر را به سحر برساند و مهر را درخشان کند. شاعر همچنین به زخمهای دل و اضطراب خود اشاره میکند و از دوستی میخواهد که هیچ کس را در مورد مرگش مشورت ندهد، زیرا ممکن است پشیمان شود. در پایان، او میگوید که محبوب باید تربیت اوج و بزرگی را داشته باشد که شایسته مقام سلطنت باشد. شاعر با نازکخیالی و عشق عمیق نسبت به معشوق، زیباییش را ستایش میکند و تنش خود را از یاد او نمیتواند دور کند.