غزل شمارهٔ ۱۳ قاآنی
قاآنی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه غم ز بیکلهی کآسمان کلاه من است
زمین بساط و در و دشت بارگاه من است
گدای عشقم و سلطان وقت خویشتنم
نیاز و مسکنت و عجز و غم سپاه من است
به راه عشق نتابم سر از ارادت دوست
که عشق مملکت و دوست پادشاه من است
زنند طعنه که اندر جهان پناهت نیست
به جان دوست همان نیستی پناه من است
به روز حشر که اعمال خویش عرضه دهند
سواد زلف بتان نامۀ سیاه من است
به مستی ار ز لبت بوسهای طلب کردم
لب پیاله در این جرم عذرخواه من است
قلندرانه گنه میکنم ندارم باک
از آن که رحمت حق ضامن گناه من است
به رندی این هنرم بس که عیب کس نکنم
کس ار ز من نپذیرد خدا گواه من است
مرا به حالت مستی نگر که تا بینی
جهان و هر چه در او هست دستگاه من است
دمی که مست زنم تکیه در برابر دوست
هزار راز نهانی به هر نگاه من است
چگونه ترک کنم باده را به شام و سحر
که آن دعای شب و ورد صبحگاه من است
هزار مرتبه بر تربتم گذشت و نگفت
که این بلاکش افتاده خاک راه من است
مرا که تکیه بر ایام نیست قاآنی
ولای خواجهٔ ایام تکیهگاه من است
امیر کشور جم صاحب اختیار عجم
که در شداید ایام دادخواه من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و وابستگی خود به دوست و عشق اشاره میکند. او خود را در برابر چالشهای زندگی بیپناه میبیند و عشق را پادشاه زندگیاش میداند. شاعر در وهلهای از ترس و عجز خود سخن میگوید و به رحمت خداوند به عنوان پناهگاهش اعتماد دارد. او با زبان خود به مستی و خوشی ابراز تمایل میکند و بر عهد و ارادت به دوست تأکید میکند. او میگوید که هر آنچه در زندگی دارد، از جمله رازها و عواطفش، تحت تأثیر عشق و دوستی است. در نهایت، او به عدم وابستگی به زمان و تقدیر نیز اشاره کرده و راهنمایی در سختیها را از صاحب اختیار خود، یعنی دوستش، میطلبد.