نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸ قاآنی

قاآنی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دلدار بود دین و دل و طاقت و قرار

چون او برفت رفت به یکبار هر چهار

گویند صبرکن که بیاید نگار تو

آن روز صبر رفت که رفت از برم نگار

جایی که یار نیست دلم را قرار نیست

من آزموده‌ام دل خود را هزار بار

عاقل به اختیار نخواهد هلاک خویش

پیش از هلاک من زکفم رفت اختیار

تا یار هست از پی کاری نمی روم

دلداده را چکار به از عشق روی یار

شوریدگی نکوست به سودای زلف دوست

دیوانگی خوشست به امید چشم یار

آخر نمود بخت مرا زلف یار من

چون خویش سرنگون و پریشان و بی‌قرار

غم صدهزار مرتبه گرد جهان بگشت

جز من نیافت همدمی از خلق روزگار

قاآنی از جفای جهان هیچ غم مخور

می خور به یمن عاطفت صاحب اختیار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد جدایی و بی‌قراری ناشی از دوری یار سخن می‌گوید. او از عشق و شوری که به خاطر محبوبش دارد، سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که هیچ چیزی نمی‌تواند جایگزین وجود معشوقش شود. شاعر به این نتیجه می‌رسد که در نبود یار، هیچ صبری برایش باقی نمانده و حتی عاقلانه‌ترین تصمیمات نیز در برابر عشق او بی‌معناست. او غم‌ها و تنهایی‌های خود را توصیف کرده و در پایان با اشاره به خشم و جفای دنیا، به آرامش و شادی ناشی از عشق اشاره می‌کند. در کل، شعر بیانگر عواطف عمیق و پیچیده‌ای است که در عشق و جدایی وجود دارد.